.comment-link {margin-left:.6em;}

بر ما چه گذشت

همه چيز از همه جا و البته خاطرات جوانی ـ عليرضا تمدن

Saturday, July 10, 2004

تقديم به پدر علم حسنی شناسی، سيد ابراهيم نبوی ۲

برای شنيدن متن زير اين پائين کليک کنيد.
this is an audio post - click to play


امروز من ديگه هيچی ندارم. نه استراجتی و نه هم تيکتاک ولی به جاش يک چيز موهم دارم که اون را الان ميگم و اونی که الان ميگم و مهمه اينه که من در اونجا و اينجا خواندم که عصر تکنولوجيه پس منم تصميم گرفتم صبح ها برم کشاورزی و عصر ها برم تکنولوجی و وبلاگی کنم البته همانطور که برادر حسين کيهان گفت اون کار زشتيه ولی من پيغامی دارم برای اون شهيدا و شماها گوش نکنيد چون نامحرميد و اون اينه که بدانند من اين که وبلاگی می کنم اون يک تقيه است و من هيچ وقت اينترنت بی ناموس نميشم و من کلاشينکفم را پشت سرم قايم ميکنم و بعد از اينکه با اون اينترنت چت بی ناموس کردم بعد در کوه قرار وبلاگی ميگذارم و وقتی همه جمع شدند کلاشينکف روسی را در می آورم و همشانرا می کشم و بعد خودم هم استشهادی می کنم و همه راحت می شيم.

حالا ديگه همه گوش بدند و حتی اطلاع داشته باشند که من از الان عصرا تکنولوجيم و وبلاگی می کنم و حتی اين ميل هم دارم و اون هستش حسنی حسنی حسنی دات دبليو ات داد کان که اون بخش آخرش را چون خيلی بی تربيت بود می خواستم عوض کنم ولی به احترام اون برادر فدراسيون فوتبال که من می شناسمش و خيلی آدام خوبيه وهم اسم اين ميل من بود گذاشتم باشه. و شما ميتوانيد به اين ميل زنگ بزنيد و اگر هم من بر نداشتم شما قطع نکنيد و پيغام بگذاريد و مطمئن باشيد که حتما من اين ميلتان را جواب نمی دم و نه اين ميلتون را جواب نمی دم و نه اون ميلتون را جواب نمی دم چون که من خيلی موهمم و اين اصلا توی اونجا کلاس نداشتش برای آدام مهم.

و من از اين به بعد وبلاگی می کنم تا کسی غلط زيادی نکنه چونکه اون شکرالله که غلط می گرفت رفت بخوابه و پيغام من به اون اينه که ای شکرالله آسوده بخواب که من بيدارم. پس حالا که غلط زيادی شد من هشدار ميدم که ای درخشان، ای ابطحی ای علاف ای پينکفلويد که دم اون ديوار ايستادی و آواز بی ناموس خوندی و خاک بر سرت با اون روسری که رفتی کاپوچينو خوردی توی اون جشنواره و من عکس هاش را ديدم و خيلی خجالت کشيدم ، همه بايد بدانيد که من اجازه نمی دم که غلط کنيد چون اين ملت شهيد داده، اين ملت خون داده و خود من هم خون دادم. و اون موقعی بود که اون تريلي آمد و اون خانم که سفيد پوشيده بود خون من را کرد توی يک پلاستيک و حتی بعدش هم به من خنديد و بيسکويت داد. پس بدانيد و هشيار باشيد که من همه غلط ها را می گيرم و تک ماده هم ندارم و هر کسم که تجديد بشه بايد بره و تابستان با وليش بياد.

و من ديگه هيچی نميگم چون داره عصر ميشه و من بايد برم تکنولوجی کنم و شما هم بريد خونه به من اين ميل بزنيد.

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

بازگشت به صفحه اصلی