.comment-link {margin-left:.6em;}

بر ما چه گذشت

همه چيز از همه جا و البته خاطرات جوانی ـ عليرضا تمدن

Monday, February 21, 2005

نقل نامربوط يک داستان و نامه مربوط به يکی از دوستان

نقل يک داستان نا مربوط

... جوون قصه ما چند سالی بيشتر از عمرش نگذشته بود که پدرش را که آدم بسيار معتبر و متشخصی بود از دست داد. بعد از مرگ پدر، مادرش چندين بار ازدواج کرد. ولی تقريبا تمام اين ازدواج ها ناموفق بود. يکی دائم توی خونه عربده می کشيد و فحش می داد، اون يکی دست بزن داشت، يکی ديگه لا ابالی و عياش بود، و آن ديگری، از همه اينها بدتر، مادر اين جوان بيگناه را برای چندر غاز به اين همسايه و آن يکی می بخشيد. خلاصه که اين جوان در تمام طول زندگيش به جز زجر و تحقير و بدبختی هيچ نديده بود تا اينکه...

يک روز که اين جوان خسته و درمانده و نااميد سردر گريبان به کنجی خزيده بود و می گريست نوازش دستی مهربان را بر روی موهايش احساس کرد. وقتی سرش را بلند کرد مردی را ديد جاافتاده و خوش چهره. مرد به جوان لبخند زد. دستهايش را به سمت او دراز کرد. از زمين بلندش کرد و خاک ها را از لباس مندرسش با محبت زدود. بعد شال زيبای سبزرنگی را که به گردن داشت بر گردن جوان انداخت و در حالی که حبه قرصی سياه را در کف دست جوان می گذاشت با آهنگی ملايم و تاثير گذار به جوان گفت که "بيا اين دوای درد توست، بخور آرومت می کنه"…

ديگر بدون آن حبه قرص سياه زندگی برای آن جوان ناممکن شده بود. توی آن چند ساعت نئشگی قرص نه خبری از درد کتک های شوهر مادرش بود، نه فکر گشنگی، نه سوز سرما و نه هيچ درد ديگه ای. حالا ديگه مرد ساقی و قرص های سحرآميزش شده بودند همه چيز آن جوان تا اينکه…

يک روز مرد ساقی که سال های سال در آرزوی کاميابی از مادر جوانک قصه ما بود توانست با کمک جوان، پدر خوانده ظالم را از خانه بيرون کند. و از آن روز به بعد همه، سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند. قصه ما به سر رسيد کلاغه ...

ولی نه! صبر کنيد. ته داستان اشکال داره اينجوری که نميشه تمومش کرد! پس تکليف قرص های جوونه چی ميشه. اگر قرار باشه خوشحال و راضی باشه که ديگه قرص می خواد چکار؟ شغل ساقيه چی؟ نميشه که همه چيز خوب و خوش پيش بره! پس کی بدبخت باشه که ساقی بتونه قرص هاش را بهش بفروشه و امرار معاش کُنه.

نه! اينجوری نميشه! ته داستان می لنگه.بايد عوض شه. هيسسسسسس! يک دقيقه بگذاريد فکر کنم. آهان فهميدم! اين چطوره؟ ساقی چونکه نمی خواست که شغل آبا و اجداديش را از دست بده و از طرفی هم کسی در خانه نبود که ظلم کُنه، عياشی کُنه، خيانت کُنه، دزدی کُنه و ... مجبور بود که همه اين کار ها را خودش بکنه تا بتونه همچنان قرص بفروشه. چطوره؟ چی!؟ چرنده!؟

خوب ولش کن بابا! هر چی خود تون خواستيد برای ته داستان جور کنيد. فقط يک خواهش دارم. هر کسی می خواد آخر اين داستان را بنويسه لطفا برای اون جوونه يک پايان خوش درست کُنه. آخه دلم خيلی براش ميسوزه. طفلک از اول تا آخر داستان يک جوری گرفتار بوده. حالا يا گرفتار ظلم يا گرفتار قرص.

در ضمن، حواستون باشه، قبل از اينکه بهش انگ اعتياد بچسبونيد و زوری و با تحقير، قرص ها را ازش بگيريد ياد گرفتاريا و بدبختياش بيفتيد که هنوز حل نشده که هيچی، بدتر هم شده. يک شغل آبرومند هم برای اين ساقيه پيدا کنيد که نخواد بخاطر فروختن قرص هاش دست به هر کاری بزنه.

و اما نامه مربوط به يکی از دوستان
خيابان شماره ۱۱:

"علی تمدن عزیز سلام٬ یک راست می روم سر اصل مطلب. در واقع عاشورای حسینی بهانه ای شد برای نوشتن این نامه به شما. در مطلبی نوشته بودید که توهین و بی احترامی کردن به عزاداران حسینی بذر نفرت کاشتن است و دشمنی می آفریند. با شما موافقم و از همه کسانی که با نوشتن این مطلب من به آنها توهین شده عذر خواهی می کنم. اعتراف می کنم که سالها استدلال آوردن برای اطرافیانم در مورد خرافی بودن این نوع مراسم و باز دیدن دوباره و دوباره این تصاویر مرا بسیار عصبانی کرد و همین مرا به سوی نوشتن آن مطلب کذایی سوق داد. امروز دیدم که در پست دیگری در مورد عاشورا لینک هایی داده بودید به مصاحبه عرفان قانعی راد با محمد مهدی فولادوند و دیگری مطلبی از سیبستان در مورد عاشورای با شعوران و عاشورای بی شعوران و عاشورا در فرهنگ ایران. هر دو آنان مطالبی خواندنی بودند. به گمان من نکته ای که بسیاری از دوستان از آن غافلند و مرتبا" در مطالب مرتبط با عاشورا می خوانیم و می شنویم این است که "از عاشورا درس آزادی و رهایی و مبارزه علیه ظلم را باید آموخت و سر تسلیم به زر و زور فرود نیاورد." (نقل از مصاحبه عرفان با آقای فولادوند) به نظر می رسد که ما در دور باطلی گرفتار آمده ایم. انگار همین دیروز بود که دکتر شریعتی همین حرفها را میزد و از دل همان حرفها بود که جمهوری اسلامی سر بر آورد. ما تا کی می خواهیم بر طبل خشونت بکوبیم؟ مگر این غیر از مقدس کردن خشونت است که مصباح یزدی هم آن را تبلیغ می کند؟ بقیه فقط شکل روشن فکرانه به آن می دهند. چرا کسی نمی خواهد به این واقعیت بپردازد که دوران ایستادگی خونین در برابر دیگری گذشته است٬ در برابر هر کس. اگر ایستادگی٬ در برابر ملاهای... خودمان است که پس برای چه آرش سیگارچی را می ستاییم و هاشم آغاجری و گنجی و عبدی و سازگارا و عبادی . . . را ارج می نهیم؟ چرا بشریت امروز نام گاندی و ماندلا را بیش از نام کاسترو و چه گوارا ارج می نهد؟ پاسخ را فکر می کنم شما بهتر از من میدانید.

من منکر ایستادگی در برابر متجاوز نیستم. ولی حتی در برابر متجاوز خارجی هم اگر این ملاهای... نبودند آمریکا جرات شاخ و شانه کشیدن برای ایران را به خود نمی داد که دوره این کارها گذشته است. وجود اینهاست که باغ سخنرانی های بوش را آبیاری می کند. اینها کدام اندیشه را در برابر فرهنگ غربی به نسل جوان ارائه دادند که حال او را از تجاوز غربی می ترسانند و او را برای جنگ بر می انگیزانند؟ ببخشید که پراکنده سخن می گویم. جان کلام اینکه به باور من دوران عاشورا و ایستادگی برابر ظلم با شمشیر و خون و خون ریزی گذشته است. اگر حتی می خواهیم در مقابل آمریکا هم بایستیم مانند ژاپن یا کره جنوبی یا آلمان و فرانسه این کار را بکنیم بهتر است نه مانند کره شمالی و ایران."

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

بازگشت به صفحه اصلی